![]() |
![]() |
|
| عکس هنری |
![]() عشق يعني مهر بي چون و چرا
عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست
عشق يعني جان من قربان دوست
عشق يعني خاندن از چشمان او
حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني تنگ بي ماهي شده
عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني روح را اراستن
بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني مشكلي اسان كن
دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني اهويي ارام و رام
عشق يعني صيادي بدون تير و دام
عشق يعني انچنان در نيستي
تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني دشت گلكاري شده
در كويري چشمه اي جاري شده
عشق يعني يك شقايق در ميان دشت خار
باور امكان با يك گل بهار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:53 توسط raze 1zan |
|
|
زندگي زيباست و عشق جلوه تمام زيبايي ها
اما در اين دنيا هيچ چيز ماندگار نيست
همه روزي به دنيا امديم و ناگهان خواهيم رفت
كاش روزي كه بر مي گرديم هيچ وسوسه اي روح مان را نا ارام و پريشان نسازد
و از ما قصه اي به به يادگار بماند كه حكايتش برازنده ي انسان باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:42 توسط raze 1zan |
|
![]() انجا كه نمي تواني سر بلند زيست كني
سر بلند بمير
انجا كه طپش توانستن در تو خواموش شده است
سرود بايستن را فرياد كن
انجا كه رخسارت از تنگ ناي ظلم و جهل
به زردي گراييده از خون وضو بساز
و بر سجاده گلگونت سر بلند كن
(به اميد ايران رها از حصار )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:15 توسط raze 1zan |
|
|
این شعر از طرف حامد عزیز هست که کمی مشغول بود و از من خواست که براش بنویسم تو بلاگ گویا پیقامی در این جملات نهفته است که ما هم بی خبریم
با تو نه عمر جهان دراز می شه نه بین زمین و آسمان جنگ می شه نه کوه آب می شه نه آب سنگ می شه بی تو فقط دلم برات تنگ می شه (دوست دارم) خوب عین جملهایی رو که گفته بود نوشتیم مخصوصآ این که تو پرانتز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:24 توسط raze 1zan |
|
|
باز میخواهم تو را پیدا كنم با تو شاید خویش را معنا كنم من كیم؟گر خود شناسی داشتم كی ز خود بودن هراسی داشتم؟ های...ای آینه!معنا كن مرا گم شدم در خویش_معنا كن مرا فرصتی _ تا رود را پیدا كنم قطره قطره خویش را دریا كنم اهرمن دارد مجابم می كند لای لایش گاه خوابم میكند آه ...اگر این قطره _ در شن گم شود ظاهرم در چاه باطن گم شود شیشه ی این دیو در دست من است همت اما ... وای با اهریمن است های... ای ایینه تصویرم مكن انچه می خواهد "من" پیرم مكن های ... ای ایینه!حاشا كن مرا گم كن و _ازاد پیدا كن مرا با من دریایی من موج باش در حضیض من هوای اوج باش میتوانی_ میتوانی_" آن" من بازگردانی "من "انسان من شیخ ما دیریست شبها با چراغ دیگر از انسان نمیگیرد سراغ الفتی_ تا ما چراغ او شویم خانه خانه در سراغ او شویم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:30 توسط raze 1zan |
|
|
اگه حال تایپ کردن فارسی رو داشتم امشب از اون شبهایی بی تابی بود که تا خود صبح می نوشتم
اما دونه دونه حروفا رو زدن تا یک کلمه در بیاد اون هم با حال پریشونی که من دارم کمی ........ این جاست که باید گفت : حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم یادم باشه بعد شعر کامل این رو بنویسوم که واقعا وصف حال |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:8 توسط raze 1zan |
|
|
عمری است که در بند و گرفتار شکستیم افسرده و آزرده و بیمار شکستیم
همبستر دردیم و هم آغوش بلاییم همسایه ی دیوار به دیواره شکستیم
صیدیم که خود از پی صیاد دویدیم سوداگر عشقیم و خریدار شکستیم
با خدعه و نیرنگ و ریا خو نگرفتیم زآنرو همه جا همنفس و یار شکستیم
جانان نخرد یوسف ما را به کلامی ما خسته دلان رونق بازار شکستیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:57 توسط raze 1zan |
|
|
امروز یه ضرر مالی بزرگ کردم البته در حد خودم بزرگ... ثروت ثمره ی کار نیست بلکه نتیجه ی یک دزدی سازمان یافته و حمایت شده است مرده شوره مال دنیا رو ببره که بود و نبودش هر دو مایه ی دردسره چیزی نیست جز چرک دست! (ای کاش هیچ وقت دستهام و نمی شستم) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:46 توسط raze 1zan |
|
|
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 22:35 توسط raze 1zan |
|
|
سهم من
در وادي بي منتهاي عشق تنها عبوري ساده بود رهگذري يا كه مسافري -شايد- دلخوش به دمي آسودن مدام مرددِ آمدن و مضطربِ هميشه ي رفتن... سهم من انگار در وادي بي منتهاي عشق، تنها چيدن آن ميوه ي وسوسه بود طعم گس گناه كه ميراث دختران حوا شد -تا ابد- سهم من نه ماندن،نه رسيدن نه حتي آن پنجره ...يا دريچه ي تماشا بود؛ «به ازدحام كوچه ي خوشبخت!» حالا در كوله بار سفرم ، تنها يك قرص ماه ويك مشك دريا كافيست! دلم را...اينجا...كنار حضور تو گذاشتم و رفتم...
شانه هايم ديگر تاب كشيدن بار سنگين دلتنگي نداشت!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 2:40 توسط raze 1zan |
|
|
تو دور ميشوي و من ميمانم و "دلگيري" "دلي" كه باز هم "گير" توست! من ميمانم و "دلتنگي" "دلي" كه باز هم "تنگ" توست! من ميمانم و "دلبستگي" "دلي" كه باز هم "بسته" به توست! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:34 توسط raze 1zan |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
حامد raze 1zan |
|
RSS
|